دير كرده ام. با لبخند وارد مطب دكتر مي شوم. بعد از سلام و احوالپرسي، به خانم منشي مي گويم چه خوشگلتر از هميشه شده اي. چنان خوشحال مي شود، انگار دنيا را به او داده ام. يادش مي رود كه مي خواست بابت بدقو
بابام یه کارگر ساده بود ، اوضاع مالیمون اصلا تعریفی نداشت واسه همین منم که پسر بزرگ خونه بودم تصمیم گرفتم تا درس نخونم و برم دنبال کار تا یه کمکی به خانواده بکنم ، شدم شاگرد یه سوپرمارکت خیلی خفن تو ب